تبليغاتX
::: و باز هم زندگی :::
::شروعی نو::


      نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود
      بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود
      بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود
       بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود
       وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 7:48  توسط نرگس  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 7:44  توسط نرگس  | 


 

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت
: هست
.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 7:32  توسط نرگس  | 

 

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرد .

بعد دنیا پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت                  

قرنها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ . . .

آدمیت بر نگشت ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 21:8  توسط نرگس  | 

رودها در جاری شدن

وعلف ها در سر سبز شدن معنی پیدا می کنند .

کوهها با قله ها

و دریاها با موج ها زندگی پیدا می کنند .

و انسانها :

همه انسانها ، با عشق ، فقط با عشق

پس بار خدایا بر من رحم کن

بر من که می دانم ناتوانم رحم کن

باشد که خانه ای نداشته یاشم

باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم

باشد که حتی دست و پائی نداشته باشم

 

اما نباشد ، هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد

 

هرگز نباشد .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 21:6  توسط نرگس  | 

پشت این پنجره ها دل می گیره

غم و غصه دلو تو می دونی

وقتی از بخت خودم حرف می زنم

چشام اشک بارون می شه تو می دونی

عمریه غم تو دلم زندونیه

دل من زندون داره تو می دونی

هر چی بهش می گم تو آزادی دیگه

می گه من دوست دارم تومی دونی

می خوام امشب با خودم شکوه کنم

شکوه های دلمو تو می دونی

بگم ای خدا چرا بختم سیاست

بخت من چرا سیاست تو می دونی

پنجره بسته می شه شب می رسه

چشام آروم نداره تو می دونی

اگه امشب بگذره فردا می شه

اگه فردا چی میشه تو می دونی

عمریه غم تو دلم زندونیه

دل من زندون داره تو می دونی

هر چی بهش می گم تو آزادی دیگه

میگه من دوست دارم تو می دونی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 21:4  توسط نرگس  | 

در تنگنای محبس تاریکی

از منجلاب تیره این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو

آه ، ای خدای قادر بی همتا

دل نیست این دلی که به من دادی

در خون تپیده ، آه ، رهایش کن

تنها تو آگاهی و تو می دانی

اسرار آن خطای نخستین را

تنها تو قادری که ببخشائی

بر روح من ، آن صفای نخستین را

آه ای خدا چگونه تو را گویم

کز جسم خویش خسته و بیزارم

هر شب بر آستان جلال تو

گوئی امید جسم دگر دارم

از دیدگان روشن من بستان

شوق به سوی غیر دویدن را

لطفی کن ای خدا و بیاموزش

از برق چشم غیر رمیدن را

عشقی به من بده که مرا سازد

همچون فرشتگان بهشت تو

یاری بده که در او بینم

یک گوشه از صفای سرشت تو

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 15:29  توسط نرگس  |