|
::شروعی نو::
|



مي روم تا ره خانه بيابم من دلتنگ روز ازلم عشق چراغ راه من است.
خداوندا دوستت دارم
من هنوز روح كوچك بيدار تو ام
هنوز بر اين لوح سپيد ترانه بهار ديدار ميخوانم
مي خوانم و مي آيم
عجب اين سفر غريب است
تو باز هم مرا صدا بزن
بگو تا بيايم بي همتايم قسم به راز گران عشقت ،
آرزويم بي نيازي است
آرزويم نخواستن است اين كمال من است .
قسم به درياي بيكران مهرت كه من ديگر از بازي روزگار هرگز ننالم
پاي كوبان و مست ره اين دريا مي پويم
چون قطره اشكي از اين چشمه دل تا به آن درياي مهر مي آيم
و مي آيم
و تو بر من بتاب اي آفتاب شوق كه هنوز نيم خيز پروازم.
اگر آن باد پاييزي ييايد با ناله غريبش من سرود آشناي بهار مي خوانم
غروب اگر مي آيد در آغوشش خواهم رفت كه طلوع فردا ابدي است
آن سوي مرز جاودانگي اين چشمه هاي احساس جايي براي جاري شدن دارند ،
آنجا منظره توست
تو آنجا با قلم روح بر بوم ازلي دل نقش هاي آرزو را كشيده اي
چگونه به اين ديدار نشتابم ؟
تو بگو تا من بيايم.
انگار من هم مسافرم انگار نوبت من شده
هميشه شوق رفتن داشته ام
اما حالا مي ترسم آخر من چه با خود مي برم ؟

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان .
قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به
تنهايي و مرگ
. كنار چويه دار از من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم
به تو بگويند : ... دوستت دارم.



از کدوم تبار پاکی
که نظر کردۀ خاکی
نوشدارو واسۀ دل ،
مرهم زخم هلاکی
چیه اسمت که تو حرفات گل استعاره داری
با تموم خستگیهات طاقت اشاره داری
مثل خورشید می درخشی
طعم زندگی می بخشی
میون پیرهن مهتاب
حرمت ستاره داری
چیه اسمت که وجود نازنینت تک درخت کوه طوره
چه غمی داره دل عشق آفرینت که نگاهت بی غروره
چیه اسمت که رقیب آسمونی
شکل ماه مهربونی
از تموم آرزوهای جوونی
تو مگه برام بمونی

از دست تو نیست
دل من از گریه پره
مث تو طاقت نداره
واسه تو هر دم می باره
دیگه اشکای من طاقت موندن ندارن
نباشی بی تو باز می میرن ، می ریزن
بی تو هردم می بارن
تو تموم دنیامی ، تو تموم حرفامی
تو همۀ لحظۀ گرم عاشق بودنی
یه ستاره داره چشمک می زنه از آسمون
داره دلمو می بره ، می بره بی نام و نشون
اون ستاره همون چشمای تو ِ
تو آسمون
داره پرپر می زنه دلم واسه دیدن اون
تو تموم دنیامی ، تو تموم حرفامی
تو همۀ لحظۀ گرم عاشق بودنی
تو تموم دنیامی ، تو تموم حرفامی
تو همۀ لحظۀ گرم عاشق بودنی
تو تموم دنیامی ، تو تموم حرفامی
تو همۀ لحظۀ گرم عاشق بودنی

تو 


هر صبح با صدای تو بیدار می شوم
در قلب من همیشه می آید صدای تو
هرچه نگاه عاطفه و اشک شبنم است
با قطره های ساکت باران فدای تو
دل هر چه می کند همۀ آن برای تو
قلب مرا که برده ای و رفته ام ز دست
قلب تمام عشق پرستان فدای تو !!!






آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم

از شیشه نبودیم که از سنگ بمیریم

تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم


شاید که خدا خواست


که دلتنگ بمیریم



دلم گرفته است. دلم گرفته است...ميخاهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام . از اين همه تكرار خسته شده ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي را بچشم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم , ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد هال به فرا موشي سپرده شد و جايش را تحقير گرفت



چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایست
ببین مرگ مرا را در خویش که مرگ من تماشایست
مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا کن
دروغ این بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی هم نمی گرید به حال ما
همه از هم گریزان تو بگذر از این تنها
فقط اسمی بجا مونده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالیست قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم

رفیقان یک به یک رفتن مرا با خود رها کردن
همه خود درد من بودن گمان کردم که هم دردن
شگفتم از عزیزانی که هم آواز من بودن
به سوی اوج ویرانی بال پرواز من بودن
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتن مرا با خود رها کردن
همه خود درد من بودن گمان کردم که هم دردن

دود میخیزد ز خلوتگاه من .
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن .
کی به پایان میرسد افسانه ام ؟
دست از دامن شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر .
خویش را از ساحل افکندم در آب ،
لیک از ژرفای دریا بی خبر .
بر تن دیوارها طرح شکست .
کس دگر رنگی در این سامان ندید .
چشم میدوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید .
تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام .
گرچه میسوزم از این آتش به جان ،
لیک بر این سوختن دل بسته ام .
تیرگی پا می کشد از بام ها :
صبح میخندد به راه شهر من .
دود میخیزد هنوز از خلوتم .
با درون سوخته دارم سخن .

حالتون چطوره؟
خیلی دلم براتون تنگ شده بود
شرمنده که تو این مدت وبو آپ نکردمو بهتون سر نزدم
خودمو مشغول یه موضوع مسخره کرده بودم