تبليغاتX
::: و باز هم زندگی :::
::شروعی نو::
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 16:43  توسط نرگس  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 16:34  توسط نرگس  | 

Profile Jewels @ profilejewels.net
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 13:14  توسط نرگس  | 

من هم ميخوام بيام   

مي روم تا ره خانه بيابم من دلتنگ روز ازلم عشق چراغ راه من است.

خداوندا دوستت دارم

من هنوز روح كوچك بيدار تو ام

 هنوز بر اين لوح سپيد ترانه بهار ديدار ميخوانم

مي خوانم و مي آيم

 عجب اين سفر غريب است

 تو باز هم مرا صدا بزن

 بگو تا بيايم بي همتايم قسم به راز گران عشقت ،

 آرزويم بي نيازي است

 آرزويم نخواستن است اين كمال من است .


قسم به درياي بيكران مهرت كه من ديگر از بازي روزگار هرگز ننالم

 پاي كوبان و مست ره اين دريا مي پويم

 چون قطره اشكي از اين چشمه دل تا به آن درياي مهر مي آيم

 و مي آيم

و تو بر من بتاب اي آفتاب شوق كه هنوز نيم خيز پروازم.


اگر آن باد پاييزي ييايد با ناله غريبش من سرود آشناي بهار مي خوانم

 غروب اگر مي آيد در آغوشش خواهم رفت كه طلوع فردا ابدي است

 آن سوي مرز جاودانگي اين چشمه هاي احساس جايي براي جاري شدن دارند ،

 آنجا منظره توست

تو آنجا با قلم روح بر بوم ازلي دل نقش هاي آرزو را كشيده اي

 چگونه به اين ديدار نشتابم ؟

 تو بگو تا من بيايم.


انگار من هم مسافرم انگار نوبت من شده

 هميشه شوق رفتن داشته ام

اما حالا مي ترسم آخر من چه با خود مي برم ؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 13:12  توسط نرگس  | 

 در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان .

  قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به

 تنهايي و مرگ Image . كنار چويه دار از من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم

 به تو بگويند : ... دوستت دارم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 12:59  توسط نرگس  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 8:20  توسط نرگس  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 8:18  توسط نرگس  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 20:20  توسط نرگس  | 

نمي دانم اين چندمين بار است كه دست تو را گم مي كنم . شايد شايسته دست مهربان تو نيستم ... اما مرا كودكي تصور كن ... يا شاخه گلي تنها در سياره ات ... كنايه هاي من از سر خشم نبود ... تو عازمي و من تو را دوست مي‌داشتم ... حال كه مي خواهي بروي برو ... مي‌دانم كه روزي دوباره دست تو را خواهم يافت .. هيچ دور نيست آن زمان ... گاه و بيگاه چتر مرا باز كن و ببين كه صورتم زير سيلي آفتاب داغ مي‌شود .... مي دانم كه لحظه وداع نزديك است .... بايست .... ! من خواهم گريست ... تو به جان من بدي روا نداشتي ... تو خواهش قلبم را نديده مي گيري .... و خوب مي دانم اين منم كه اسير سياره تو مي مانم و تو سفر مي كني ... يادت باشد وقتي به ستاره ها سفر كردي من از همينجا برايت دست تكان خواهم داد .... زير سايه بان ياد تو منتظر خواهم ماند زيرا كه عشق هرگز نمي ميرد ....
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 19:49  توسط نرگس  | 

                  از کدوم تبار پاکی

                                         که نظر کردۀ خاکی

 

                  نوشدارو واسۀ دل ،

                                          مرهم زخم هلاکی

 

                  چیه اسمت که تو حرفات گل استعاره داری

 

                     با تموم خستگیهات طاقت اشاره داری

 

                  مثل خورشید می درخشی

                                طعم زندگی می بخشی

                                                  میون پیرهن مهتاب

                                                              حرمت ستاره داری

 

                 چیه اسمت که وجود نازنینت تک درخت کوه طوره

 

                 چه غمی داره دل عشق آفرینت که نگاهت بی غروره

 

                 چیه اسمت که رقیب آسمونی

                                                        شکل ماه مهربونی

 

                 از تموم آرزوهای جوونی

                                                 تو مگه برام بمونی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 10:54  توسط نرگس  | 

از دست تو نیست 

 

دل من از گریه پره

 

مث تو طاقت نداره

 

واسه تو هر دم می باره

 

دیگه اشکای من طاقت موندن ندارن

 

نباشی بی تو باز می میرن ، می ریزن

 

بی تو هردم می بارن

 

تو تموم دنیامی ، تو تموم حرفامی

 

تو همۀ لحظۀ گرم عاشق بودنی

 

یه ستاره داره چشمک می زنه از آسمون

 

داره دلمو می بره ، می بره بی نام و نشون

 

اون ستاره همون چشمای تو  ِ

 

تو آسمون

                         

داره پرپر می زنه دلم واسه دیدن اون

 

تو تموم دنیامی ، تو تموم حرفامی

 

تو همۀ لحظۀ گرم عاشق بودنی

 

تو تموم دنیامی ، تو تموم حرفامی

 

تو همۀ لحظۀ گرم عاشق بودنی

 

تو تموم دنیامی ، تو تموم حرفامی

 

تو همۀ لحظۀ گرم عاشق بودنی

 

 

 تو                                                      ... !        

                                                                

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 10:53  توسط نرگس  | 

 

     هر  صبح با صدای تو   بیدار  می شوم

 

      در قلب من  همیشه می آید صدای تو

 

      هرچه نگاه عاطفه و اشک شبنم است

 

      با  قطره های  ساکت   باران  فدای  تو

 

       تا  آخرین  نگاه  به  یاد   توام   ، بدان !

 

       دل  هر چه می کند همۀ  آن  برای  تو

 

        قلب مرا که برده ای و رفته ام  ز دست

 

        قلب تمام  عشق پرستان  فدای  تو !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 10:52  توسط نرگس  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 9:43  توسط نرگس  | 

تو زندگی آدما،خیلی چیزها است و خیلی چیزها نیست.معمولاَ هر کسی به یه طریقی برای چیزهایی که نیست دعا می کنه که باشه.بعضی ها بر این باورند که ستاره دنباله دار می تونه آرزو رو برآورده کنه،بعضی ها معتقدند بچه های معصوم دعاشون زود اجابت میشه،و خلاصه هر کس به یه نحوی دعای خودشو به گوش خدا می رسونه.اما بهتر نیست که ما مستقیما به خود خدا بگیم؟ پیش خدا دعا کردن یه مزه دیگه داره.با خود خدا،حرف زدن و درد و دل کردن یه چیز دیگه است. خدا همه جا هست و همه حرفا رو می شنوه،ولی ای کاش ما بتونیم یه جایگاه مشخصی رو براش قرار بدیم.یه جای خلوت و دور از مزاحم،یه جایی که هیچ کس به اون جا سرک نکشه،مثل دل.
دل کوچیک ما آدما،یه جای دور از دسترس بقیه است.دلتون رو یه معبد کنید.این معبد باید یه معبد خصوصی باشه.روی سر درش هم بنویسد:ورود افراو متفرقه ممنوع.این ملک خصوصی است.بله
ملک خصوصی خداست.کسی حق نداره واردش بشه.اون جا می تونید یه زندگی فراهم کنید.با تمام
وسایلش.اما به نظرتون قلب آدما برای داشتن خدا کافیه؟
دزدی کار بدیه ولی خدا رو باید غافلگیر کرو ودزدیدوخدا همین جوری در قلب شما ساکن نمی شه
شاید باهاتون تا اون سر دنیا هم بیاد و ترکتون نکنه.ولی باید دل و زد به دریا و به دزدی دل خدا رفت.اونو باید با دستای خودتون لمس کنید باید بگیریدش و بیارید به دلتون.باید بدونید که دزدی خدا فرق می کنه با دزدی های دیگه.میدونید چه جوری؟این دزذی احتیاج به قلاب گرفتن و بالا رفتن از دیوار و گازانبر و شاه کلید نداره.دزدی خدا خیلی حساس تر ولی راحت تره.کافیه روح خودتون رو صیقل بدید و پاکش کنید.باید سبک پرواز کنید.بعد که صفا داده شدید با عشق و باز هم با عشق یک جهش زیبا،و بعد هم رو به بی نهایت.وقتی به بی نهایت رسیدید،به خدا بگید که قصد دزدیدن دلش رو دارید.بگین صادقانه ازش می خواهید که مال خودتون بشه.
بگید خدایا،دستهام،پاهام،تمام جسم و جونم رو گذاشتم واومدم برای دزدی خودتو.اون وقت خدا می گه"درسته با روح پاکت اومدی ولی اگه منو دزدی به کجا می بری؟خونه من اون پایین، پیش تو کجاست؟آیا باید باز هم پشت تو حرکت کنم و تو منو نبینی؟گناه کنی و منو نادیده بگیری؟یاروبروی
تو باشم وتو باز خواستم کنی و منو سپر بلای خودت کنی.بلایی که همیشه خودت به وجود میاری نه من.کارت رو بکنی،خودت رو لکه دار بکنی وبعد بگی خدایا چرا این جوری شد؟
چرا این جوری خواستی؟حالا که به این درجه نابودی و بیچارگی رسیدم.خودت باید درستش کنی؟
آیا اون پایین،باید باید کنارت باشم؟کنارت باشم و منو مجرو و شریک گناه خودت بدونی؟بگی اگه گناه کردم،تو هم شریک من بودی و زمینه رو برام فراهم کردی؟
بعد تو میگی نه من برای تو یه جای خوب و موندنی رو برای تو فراهم دیدم.تو باید تو قلب من باشی و بمونی.قلب من اون پایین بی صبرانه،چشم انتظار توست"تمام لوازم و اسباب زندگی ابدی
تو رو هم تهیه کردم.عشق و عشق و عشق،صداقت،معرفت،ایثار و جوانمردی. اون وقته که خدا اجازه ربودن رو بهت میده.
ولی تا به قلب شما برسه هزار بار شما رو به زمین میاندازه تا بفهمه آیا شما رفیق و بنده وفادارش
هستین یا نه،همه حرفاتون دروغ بوده؟اما روح شما پاک رفته و قصد داره پاک برگرده.هر بار که زمین خوردید، بازهم بلند می شید و به راهتون ادامه می دید.خدا هم به شما کمک میکنه،چون لذت می بره از دزد وفادار خودش.
حالا ستاره دنباله دار بهتره یا عشق؟
عشق راهیه برای رسیدن به حق،که خود اوست،چه عشقی کامل تز از عشق به خدا و حتی شیرین تر؟
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 9:28  توسط نرگس  | 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 21:5  توسط نرگس  | 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 18:46  توسط نرگس  | 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 17:39  توسط نرگس  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 19:23  توسط نرگس  | 

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم

 

از شیشه نبودیم که از سنگ بمیریم

 

تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم

 

شاید که خدا خواست

 که دلتنگ بمیریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 19:20  توسط نرگس  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 17:57  توسط نرگس  | 

دلم گرفته است.

 

دلم گرفته است...ميخاهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام . از اين همه تكرار خسته شده ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي را بچشم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم , ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد هال به فرا موشي سپرده شد و جايش را تحقير گرفت

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 16:34  توسط نرگس  | 

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایست

     ببین مرگ مرا را در خویش که مرگ من تماشایست

مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا کن

دروغ این بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن

در این دنیا که حتی هم نمی گرید به حال ما

همه از هم گریزان تو بگذر از این تنها

فقط اسمی بجا مونده از آنچه بودم و هستم

  دلم چون دفترم خالیست قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم

 

رفیقان یک به یک رفتن مرا با خود رها کردن

همه خود درد من بودن گمان کردم که هم دردن

شگفتم از عزیزانی که هم آواز من بودن

به سوی اوج ویرانی بال پرواز من بودن

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

        به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم

رفیقان یک به یک رفتن مرا با خود رها کردن

     همه خود درد من بودن گمان کردم که هم دردن 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 16:32  توسط نرگس  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 9:40  توسط نرگس  | 

دود میخیزد ز خلوتگاه من .

 

کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟

 

با درون سوخته دارم سخن .

 

کی به پایان میرسد افسانه ام ؟

 

دست از دامن شب برداشتم

 

تا بیاویزم به گیسوی سحر .

 

خویش را از ساحل افکندم در آب ،

 

لیک از ژرفای دریا بی خبر .

 

بر تن دیوارها طرح شکست .

 

کس دگر رنگی در این سامان ندید .

 

چشم میدوزد خیال روز و شب

 

از درون دل به تصویر امید .

 

تا بدین منزل نهادم پای را

 

از درای کاروان بگسسته ام .

 

گرچه میسوزم از این آتش به جان ،

 

لیک بر این سوختن دل بسته ام .

 

تیرگی پا می کشد از بام ها :

 

صبح میخندد به راه شهر من .

 

دود میخیزد هنوز از خلوتم .

 

با درون سوخته دارم سخن .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 9:34  توسط نرگس  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 18:12  توسط نرگس  | 

سلام دوستای عزیزم

حالتون چطوره؟

خیلی دلم براتون تنگ شده بود

شرمنده که تو این مدت وبو آپ نکردمو بهتون سر نزدم

خودمو مشغول یه موضوع مسخره کرده بودم


 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 17:46  توسط نرگس  |