تبليغاتX
::: و باز هم زندگی :::
::شروعی نو::

از دست تو نیست 

 

دل من از گریه پره

 

مث تو طاقت نداره

 

واسه تو هر دم می باره

 

دیگه اشکای من طاقت موندن ندارن

 

نباشی بی تو باز می میرن ، می ریزن

 

بی تو هردم می بارن

 

تو تموم دنیامی ، تو تموم حرفامی

 

تو همۀ لحظۀ گرم عاشق بودنی

 

یه ستاره داره چشمک می زنه از آسمون

 

داره دلمو می بره ، می بره بی نام و نشون

 

اون ستاره همون چشمای تو  ِ

 

تو آسمون

                         

داره پرپر می زنه دلم واسه دیدن اون

 

تو تموم دنیامی ، تو تموم حرفامی

 

تو همۀ لحظۀ گرم عاشق بودنی

 

تو تموم دنیامی ، تو تموم حرفامی

 

تو همۀ لحظۀ گرم عاشق بودنی

 

تو تموم دنیامی ، تو تموم حرفامی

 

تو همۀ لحظۀ گرم عاشق بودنی

 

 

 تو                                                      ... !        

                                                                

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 19:23  توسط نرگس  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 18:34  توسط نرگس  | 

اي كاش هميشه كودك مي مانديم و تنها دغدغه مان لجبازي هاي كودكانه

و گريه هاي بي صداي عروسكمان بود. زمان مي گذرد و ما هر چه به جلو مي رويم

در حقيقت به انتها نزديك تر مي شويم و روزي خسته از اين دغدغه ها و دلنگرانيها

مي ايستيم و به گذشته نگاه مي كنيم. گذشته اي كه روزي در آن دست و پا مي زديم

گذشته اي كه روزي امروز ما بود. زمان نابود گر خاطره هاست و كودكي شيرين و لذت بخش.

اما زودگذر انقدر سريع مي گذرد كه احساس مي كني همين ديروز بود كه به خاطر شكستن

بال پروانه اي گريه مي كردي و به خاطر كودك ديگري مي خنديدي و چه زود گذشت و چه زود

فراموش كرديم كه ما همان كودك معصوم و ساده ي ديروزيم با آرزوهاي كوچك و قلبي كه در آن

هيچ ترديدي نيست.اي كاش مي شد لحظاتي هر چند كوتاه به كوتاهي يك خنده ي كودكانه به

گذشته برگرديم.گذشت زمان ما را از هم دور مي كند و حال از آن روزها تنها مشتي خاطره ي

تلخ و شيرين به جا مانده .چقدر خوب بود كه معني نگاه ها را نمي فهميديم و عشق برايمان

بي معني بود ....

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 10:4  توسط نرگس  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 9:52  توسط نرگس  | 

پرنده مردني است

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان ميروم و انگشتانم را
بر پوست کشيده ي شب مي کشم
چراغهاي رابطه تاريکند
چراغهاي رابطه تاريکند
کسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد کرد
کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد خواند
پرواز را به خاطر بسپار
پردنده مردني است .
_________________________________
اکنون طنين جيغ کلاغان
در عمق خوابهاي سحرگاهي
احساس ميشود
آئينه ها به هوش مي آيند
و شکل هاي منفرد و تنها
خود را به اولين کشاله بيداري
و به هجوم مخفي کابوسهاي شوم
تسليم ميکنند
افسوس
من با تمام خاطره هايم
از خون ، که جز حماسه خونين نمي سرود
و از غرور،غروي که هيچگاه
خود را چنين حقير نمي زيست
در انتهاي فرصت خود ايستاده ام
و گوش ميکنم : نه صدايي
و خيره ميشوم : نه زيک برگ جنبشي
و نام من که نفس آن همه پاکي بود
ديگر غبار مقبره ها را هم
برهم نمي زند
لرزيد
و بر دوسوي خويش فرو ريخت
و دستهاي ملتمسش از شکافها
مانند آههاي طويلي ، بسوي من
پيش آمدند
سرداست
و بادها خطوط مرا قطع ميکنند
آيا در اين ديار کسي هست که هنوز
با چهره فنا شده خويش
وحشت نداشته باشد؟
آيا زمان آن نرسيده ست
که اين دريچه باز شود باز باز باز
که آسمان ببارد
و مرد ، بر جنازه مرده خويش
زاري کنان نماز گزارد؟
شايد پرنده بود که ناليد
يا باد در ميان درختان
يا من که در برابر بن بست قلب خود
چون موجي از تاسف شرم و درد
بالا مي آمدم
و از ميان پنجره ميديدم
که آن دو دست ، آن دو سرزنش تلخ
و همچنان دراز به سوي دو دست من
در روشنايي سپيده دمي کاذب
تحليل ميروند
و يک صدا که در افق سرد
فرياد زد:
خداحافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 9:39  توسط نرگس  | 

اگر درياي دل آبیست...تويي فانوس زيبايش...

اگر آينه يك دنياست...تويي معناي دنيايش...

تو يعني دسته‌اي گل را....ز آن سوي افق چيدن..

تو يعني پاكي باران.... تو يعني لذت ديدن...

تو يعني يك شقايق ...به يك پروانه بخشيدن...

تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن...

تو يعني يك كبوتر را ز تنهايي رها كردن...

خداي آسمان‌ها را... به آرامي صدا كردن...

تو يعني مثل نيلوفر هميشه مهربان بودن...

تو يعني باغي از مريم...تو يعني كهكشان بودن....

تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني...

تو يعني پيك آزادي....براي روح زنداني...

تو يعني در زمستان‌ها... به فكر پونه افتادن...

تو يعني روح باران را...متين و ساده بوسيدن...

و يا در پاسخ يك لطف... به روي غنچه خنديدن...

اگرچه دوري از اينجا...تو يعني اوج زيبايي...

كنارم هستي و هر شب ... به خوابم باز مي‌آيي...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 19:46  توسط نرگس  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 19:34  توسط نرگس  |