تبليغاتX
::: و باز هم زندگی :::
::شروعی نو::
عاشقانه ها
عشق یعنی اینکه بدونی کسی منتظر تلفن شماست.
عشق یعنی یه نفر دیگه هم آرزوهات رو بدونه.
عشق یعنی بدانی که چه خواهد گفت.
عشق یعنی وقتی نیست به یاد خاطرات اون لبخند بزنی.
عشق یعنی به خاطر اون پا روی دلت بزاری.
عشق یعنی تفاهم در مشکلات.
عشق یعنی بدونی که نمیشه اما نتونی ترکش کنی.
عشق یعنی وقتی دیدیش تنت آنقدر گرم بشه که دکمه پیراهنت رو بازکنی یا آستینت را بالا بزنی.
عشق یعنی فرار از تیرس نگاه معشوقت حتی در تابلو ترین نقطه دنیا.
عشق یعنی وقتی سفر رفتی توی جیبت قلبشو با خودت ببری.
عشق یعنی چیزی رو شریکی خوردن.
عشق یعنی آرامش در کنار معشوق حتی در هنگام درد.
عشق یعنی فراموشی درد
یک جراحت.
عشق یعنی فراموشی معشوق.................
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:49  توسط نرگس  | 

 

اگر مرگ نبود

زندگي بي معنا ميشد

عشق بي پايان و سرد مي شد

و روز تا ابد سلطه داشت و شايد شب ميمرد

خدايا حالا ميفهمم مرگ چه نعمتي است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 20:1  توسط نرگس  | 

 

اينجا گورستان آرزوهای فراموش شده و از دست رفته

 و بر آورده نشده است و حتی انسانها هم آدرس 

 اين گورستان را فراموش کرده اند ،

پس انتظار آنها در بينهايت به مسير خود ادامه می دهد

و سير می کند ؛  آن هم به سمت منفی بینهايت

گورستان ابليس

اين هزار كيلو خدا براي وزن پنجاه كيلويي من سنگيني می‌كند .

من بايد بروم همين امشب زير همين خاك سرد سبک،با كرمها همبستر شوم .

خدا از زمينيان روي گردانده است . شک ندارم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 9:14  توسط نرگس  | 

 

آنقدر مرده ام كه هيچ چيز نمي

تواند مردنم راثابت كند

 

 

وآنقدر از اين دنيا سيرم كه روز مرگم را جشن  ميگيرم

  

من تنها می توانم آرزوی آمدنت را بکنم با اینکه دیگر طاقتی نمانده در انتظارت نمی توانم به سویت بیایم

 

 

حتی برای سقوط در گودال تاریک گور هم نمی توانم گامی بردارم

 

 تنها پنجه می سا یم و ناله میزنم و فرو میروم

 

 

             کجایی مرگ؟

 

و بسياری بارها می ميرند ، سالها ، تمام عمر . و هر بار مردن ، ادای عشقی ست به زندگی، آنگونه كه شايسته ی بودن است

 

 من بارها مرده ام ، بارها ... دوست من ، دوست نديده ی من

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 23:42  توسط نرگس  | 

در تنگناي محبس تاريکي
از منجلاب تيره اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه،اي خداي قادر بي همتا
دل نيست اين دلي که به من دادي
در خون تپيده،آه،رهايش کن
تنها تو آگاهي و تو ميداني
اسرار آن خطاي نخستين را
تنها تو قادري که ببخشايي
بر روح من آن صفا ينخستين را
از ديدگان روشن من بستان
شوق بسوي غير دويدن را
لطفي کن اي خدا و بياموزش
از برق چشم غير رميدن را
عشقي به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
ياري بده که در او بينم
يک گوشه از صفاي سرشت تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 21:56  توسط نرگس  |